پرشین بلاگ...
همانطور که همه دیگه فهمیدهاند سایت پرشینبلاگ قاط زده است...سادهانگاری است اگر بپنداریم که این سایت هک شده است...مگر میشود که یک سایت در روز چند بار هک شود و برگردد...مثل همین حالا...و یا اینکه میگویند که هکرها عراقی هستند و در حال بازپسگیری هستند...فکر میکنید که ما روی پیشانیمان چه چیزی نوشته شده است...هالو گیر آوردید؟...چرا ما باید قربانی زیادهخواهی و جنگطلبی دو تن از مدیران پرشینبلاگ شویم؟...
این روزها هیچ انگیزهای برای آنلاین شدن ندارم...وقتی که وبلاگ نیست انگار هیچ چیزی در نت وجود ندارد...
روز پنجشنبه جشن تولد پرشینبلاگ است و خبر مهم این که بنده هم دعوت شدهام...بعد از مدتها چیزی است که من را خوشحال کرده است...
حوصله نوشتن ندارم...فایده نوشتن چیست وقتی که اکثرا نه میتونند این صفحه رو باز کنند و نه کامنتی بگذارند...!
31/4/86
ایمان-2
با تشکر از دوست عزیزم امین ٬که هر چند ناشناس است برایم٬اما باعث شده است که بعد از مدتها عادت کنم که کسی یک انتقاد درست و حسابی از من بکند و من هم فکر کنم...
من هم مطابق نظر این دوستم معتقدم که دیگران هم مثل ما میتوانند به هر چیزی فکر کنند و میتوانند چیزی را درک کنند که ما میکنیم...برای همین نمیگویم که حتما چون این مساله را من مطرح کردهام پس حق با من است٬اما چون حرفی زدهام و جملهای گفتهام و برایش فکر کردهام پس حق دارم که بگویم که به نظر من٬حرف من درست است٬هر چند این دوست ما هم چنین حقی را از ما ساقط نکرده است...
و اما...امین در مورد پست قبل گفتند:
از دید من هر کسی که برای هدفی میجنگه(رو نبرد با اهریمن در برابر خدا متمرکز شیم) یا از کنار این مبارزه امیدی توش بوجودمیآد٬تلختر بگم...یا مزدی میطلبه ( که از دید من مزدی هم بالاتر از ایمان وجود نداره) یا نه. مزدی نمیطلبه. و در آینده هم نخواهد طلبید.(حالت کلی دیگهای متصوره؟)در حالت اول نبردی مزدورانه انجام داده و ایمانی(مزدی) بدست آورده که براش جنگیده.(اکتساب کرده) و در حالت دوم نبردی عاشقانه و مومنانه انجام داده (بی مزد و منت) که این ایمان از امید نخواسته است.از یه جای دیگه اکتساب شده.پس من به ایمان غیر اکتسابی(ذاتی) اعتقاد ندارم.بحث من سر نوع اکتسابه و این که اولا ایمان اکثر ما از امید ما خواسته(فقط شدت و ضعف داره) و ثانیا قدرت تاثیر امید از ایمان خواسته رو بیشتر میدونم. ثالثا خطر افتادن ایمان نوع اول رو به کفر بیشتر میدونم.
منظور من از پستی که در نمنم گذاشتم فقط ایمان به خدا نبوده است٬هر نوع ایمانی بوده است اما خب٬حالا در همین مورد فوکوس میکنیم...اینکه ایمان ما به قول امین٬اصطلاحا مزدی و بیمزد باشد هر دو اکتسابی است...اما ما یه ایمان ذاتی هم داریم٬شاید لغت ذاتی درست نباشد٬کلمه سرشتی و فطری بهتر میتواند منظور را برساند...ما٬لااقل اکثر ایرانیان٬وقتی به دنیا میآییم با کلمه ایمان آشنا میشویم...یاد میگیریم ایمان پیدا کنیم٬ولی آیا این ایمان باارزش است؟...کارساز است اما مستحکم نیست چون درونی نیست...من این ایمان را زیر سوال میبرم...ایمان غیر اکتسابی از ارزش و استحکام ـ ایمانی که اکتسابی به دست میآید ـ پایینتری برخوردار است...
ایمان یک حس درونی است...یک لذت وصفناپذیر است...ایمان یعنی باور...باور را باید به دست آورد تا برایش عزیز و ملموس شود...وگرنه زود با یک تلنگر از بین میرود...به قول امین٬ایمان اکتسابی بر دو نوع است...به نظر من ایمان و باوری که برپایه هدف و انگیزه و امید باشد مستحکمترین نوع ایمان است...و بیشترین احتمال کفر در لحظات ناامیدی اتفاق میافتد...چرا؟
در دور و برمون زیاد میبینیم٬افرادی که با سختی زیاد مواجه میشوند و کفر میگویند...چرا؟...چون ایمانشان قوی نیست...چون ایمان برایشان اثبات نشده است...چون برای به دست آوردنش زحمتی نکشیدهاند...اینجاست که ایمان غیراکتسابی زیر سوال میرود...
بحث طولانی شده است و دیگر کمی ظالمانه است که خوانندگان را درگیر این مسائل کنم...بحث را به پایان میبرم...
واضح است که من بر نظرم پافشاری کردم و شاید هم نتوانسته باشم امین عزیز را قانع کنم٬اما فکر کنم کافی باشد...
با تشکر از این دوست عزیز...قضاوت را به خوانندگان وا میگذارم...
بحث خوب و قشنگی بود...اما انصافا این جمله قشنگی بود:ایمان از امید بر میخیزد!
26/4/86
ایمان-1
در یکی از پستهای نمنم نوشته بودم که: ایمان از امید برمیخیزد...
کامنتهای متفاوتی داشتم که اکثرا برخلاف نظر من گفته بودند و یا برعکسش را بیشتر میپسندیدند...
من نمیگویم که امید از ایمان ناشی نمیشود...خیلی وقتها هم اینگونه میشود...اما به نظر من این ایمان ارزشی ندارد...
اما...
به قول یکی از دوستان که نقدی بر این پست من دارند:اگر ایمان از امید برخیزد٬این ایمان مزدورانه است و بدترین نوع ایمان است...این بار هم گفتند:
فقط ناامیدی ایمان برخواسته از امید(ایمان اکتسابی به قول تو) زود به کفر میانجامه در حالی که امید برخواسته از ایمان دیر به ناامیدی و کفر بدل میشه.ایمان میتونه از امدادهای غیبی و چیزهایی که ما(حالا درست یا غلط) اسم معجزه رو گاهی روشون میذاریم و حتی امیدی هم نداریم که محقق بشن سرچشمه بگیره نه مستقیما از ذات.ناخواسته اول خوب اومدی واقعا حرف تاثیرگذاری زدی .خیلی حال کردم ولی بعد خرابش کردی.
ایمان و باور هرگز محکم و ثابت نخواهد ماند مگر آنکه کسبش کنیم٬برایش بجنگیم و...آنگاه است که ایمان محکم و پابرجا میماند و هیچوقت خللی به آن وارد نمیآید...بحث من دراین پست امید نبوده است بلکه تاکید بر ایمان بوده است...اگر ایمان ما ذاتی باشد و اکتسابی نباشد٬برعکس حرف این دوست خوب٬معتقدم که به ناامیدی منجر میشود اما امیدی که به وسیله شناخت به وجود میآید و ایمانی که در پی آن میآید هم به این امید باور و اطمینان میبخشد و هم ایمان را استحکام میبخشد...
ما اگر خدا را خوب بشناسیم...امدادهایش را ببینیم...به او امید خواهیم بست و ایمانمان مستحکم خواهد شد...این ایمان اکتسابی هرگز متزلزل نخواهد شد...
نیازی نیست که برای ایمان آوردن دست به دامان امدادهای غیبی و معجزه شویم...خیلی راههای آسانتری وجود دارد و خداوند بسیاری نشانهها را در طول روز در سر راه ما قرار میدهد...فقط باید چشمهای دل را خوب باز کرد...
به هر حال٬ممنونم از نقد این دوست خوب...
کفر چو منی گزاف و آسان نبود...محکمتر از ایمان من ایمان نبود
در دهر چو من یکی و آن هم کافر...پس در همه دهر یک مسلمان نبود
25/4/86
24 ضرب در 10
روزی دیگر هم گذشت...یک روز با کلی اعصاب خوردی...و با بازی ایران کاملا تکمیل شد...من جای مربی ایران بودم رودباریان و کریمی رو از تیم اخراج میکردم...خدا البته آخرش رحم کرد که نباختیم...این تیم خیلی حیفه٬تیم خوبی داریم...
امروز ۲۴ تیر٬ یک سالگرد است...سالگرد کنکور رشته تجربی در سال ۷۸...روزی که آینده من را رقم زد...هرگز آن روز را فراموش نخواهم کرد٬لحظه به لحظهاش را...
امشب رفتم بنزین بزنم٬فهمیدم که فقط ۲۴۰ لیتر سهمیه دارم...ترس برم داشته...هنوز بیشتر از ۳ ماه مونده است...خدا خودش رحم کنه...
تفسیرةالنمنم:
حرف ۵۵۴: خیلیها اعتقاد داشتند که برعکس این جمله بهتر است...اما من مخالفم...امروز هم اتفاقی افتاد که این جمله برایم بیشتر اثبات شد...اگر برعکس آن را در نظر بگیریم ایمان ما ذاتی است و این امید است که اکتسابی میشود اما در جمله من ایمان اکتسابی میشود و این ارزشش بیشتر است...بارها و بارها دیده شده است که ناامیدی به کفر منجر میشود...منظور من این بود...
سرزمین هکرها: این یک داستان ساده و معمولی نیست...از تکتک جملاتش منظوری دارم...
حرف ۵۵۶: منظور من این نبود که همیشه اینگونه میشود٬بدیهی است که بسیاری اوقات ما متوجه اشتباهاتمان میشویم و سعی در اصلاحش برمیآییم...اما گاهی قبول نمیکنیم که اشتباه کردهایم٬آنگاه سعی در توجیه کار و اشتباهمان برمیآییم و اشتباهات دیگری را پشت سر هم و سلسلهوار انجام میدهیم و معلوم است که این یک سیکل معیوب است...
حرف دیگری نیست...
24/4/86
دکتر حامد رجایی آملی
امروز بالاخره فارغالتحصیل شدم...بالاخره تمام شد و از این به بعد من یک پزشک رسمی هستم...خوشحالم...
دیگر رابطهای با آن دانشکده ندارم...امروز با همه چیز آن خداحافظی کردم...و چقدر تلخ بود...
و من از امروز یک دکتر واقعی هستم با تمام مسوولیتهایی که دارد...و چه مسوولیت سنگینی است پزشک بودن در این جامعهای که به پزشکان به یک دید دیگهای نگاه میکنند...
امیدوارم که بتونم سربلند بیرون بیایم و پزشک و از همه مهمتر انسان مفیدی برای این جامعه باشم...
امیدوارم بتونم با این لقب دکتر٬خوب کنار بیایم و غرق آن نشوم...انسان بودن را فراموش نکنم...امیدوارم...
باید طلوع کرد...باید حصار این شب را شکست...قد کشید...آسمان را بوسید...باید طلوع کرد...بعد از مدتها از تنها عشق خودم ابی آهنگی را میآورم...طلوع...:
اشاره کن که بشکفم حتی در این یخبستگی
در این ترانهسوزی و در این غزل شکستگی
طلوع کن طلوع کن بر این ستارهمردگی
که از تو تازه میشود این خلوت سرخوردگی
طلوع کن...طلوع کن...
طلوع کن طلوع کن که بودنم تازه کنی
دست مرا بگیری و با بوسه اندازه کنی
طلوع کن...طلوع کن...
آینه پر میشود از جوانی خاطرهها
تن تو و شرم و من و خاموشی پنجرهها
طلوع کن طلوع کن بر این ستارهمردگی
که از تو تازه میشود این خلوت سرخوردگی
طلوع کن...طلوع کن...
اشاره کن که من به تو به یک اشاره میرسم
رنگینکمان من تویی که به ستاره میرسم
من به تو شک نمیکنم
طلوع کن طلوع کن از تو به پایان میرسم
شروع کن... شروع کن...
طلوع کن طلوع کن بر این ستارهمردگی
که از تو تازه میشود این خلوت سرخوردگی
طلوع کن...طلوع کن...
هرگز و هیچگاه٬هیچ خوانندهای نمیتواند جای ابی را برایم بگیرد...صدای او جاودانی و آسمانی است...
از فردا باید برم دنبال کارهای سربازی...
23/4/86
تهران...!
سلام...قبل از هر چیز لطفا به این سوال پاسخ دهید...:
جفت شش چند تا از سه و یک بیشتر است؟
الف:۸ ب: ۲۰ ج: ۳۵ د: ۵۳
برگشتم تهران...هوایی بسیار بسیار گرم...کولر هم ساعاتی از روز جواب کرد...تا به حال چنین گرمایی رو تو تهران ندیده بودم...
تو جاده٬صحنهای رو دیدیم در ابتدای تونل بعد از بایجان...یک صحنه وحشتناک...و باعث شد که من بعد از ۴ ماه احساس پزشک بودن کنم...دو تا ماشین به هم زده بودند و مسافرینش بیرون ماشینها خونین و مالین دراز کشیده بودند...نتونستم بیتفاوت عبور کنم...زدم کنار و رفتم پیششون...هر کاری که از دستم بر میاومد انجام دادم تا آمبولانسها رسیدند...هنوز هم دلم پیش اون مردی است که استخوان رانش از دو جا شکسته بود...
شبهای کشیک تو اورژانس لقمان٬ بخش جراحی...چه حال و هوایی داشت...بخش آخر باشد و انترن ماه آخر باشی...چیف بیمارستان باشی...و من چقدر خوب اورژانس رو اداره میکردم...هیچ چیزی از دستم در نمیرفت...و با سرعت لازم و کافی...یادمه یه بار ۲۷ تا بخیه رو در ۳۳ دقیقه زدم...به قول یکی از پرستارهای باتجربه اونجا تا حالا کسی به این سرعت نزده بود...
گفتم بخیه یاد یه چیزی افتادم...۱۰ روز پیش که رفته بودم سینما٬خواستم یه چند تا خوراکی بخرم٬دیدم آقای فروشنده هی منو نگاه میکنه بعدش گفت که من شما رو کجا دیدم؟...من هم گفتم که پزشکم٬منو تو یکی از بیمارستانها ندیدی؟...گفتش آره٬لقمان...شما تو روز عاشورا سر من و بخیه زدی٬من سرم رو قمه زده بودم...یادم اومد...همون مریضی بود که شرحش رو تو این وبلاگ گفته بودم و پدرم در اومده بود تا بخیهش زده بودم...گفتم حالا بخیهها جاش خوب شده؟...گفت:آره دستتون درد نکنه خیلی زحمت کشیدید٬وقتی رفتم خونه و بخیهها رو دیدم به خودم گفتم که این آقای دکتر چطوری تونست این همه بخیه بزنه...واقعا هم خفنترین بخیهای که زدم سر اون بود...دو ساعت و نیم طول کشید...به هر حال دیدن این آقا اون هم تو سینما خیلی جالب بود...
دیشب هم سالگرد ازدواج بهترین دوست من محمد بود...چقدر زود یک سال گذشت...انگار همین دیروز بود که بعد از ۱۰ روز بدشانسی پشت سر هم تو بخش زنان٬رفتم عروسی این شازده پسر...خیلی خوش گذشت...
دلم برای تهران تنگ شده بود...چقدر من این شهر رو دوست دارم...شلوغیش٬جو پرهیجانش...همه چیزش...ویگن ٬این سلطان بیرقیب جاز ایران داره میخونه...روحش شاد:
بی تو خاموشم در این شهر فرنگ
توی غربت دل من باز شده تنگ
کی میشه باز دوباره شب برسه
تا ببینم خواب تهرون قشنگ
یاد شهرم از دل پنهون نمیشه
به خدا هیچ کجا تهرون نمیشه
تو همه خوبی و مهری شهر شرقی نجیب
آهنگ ظهر و غروبت تو گوشم میزنه زنگ
وای ای شهر من ای شهر قشنگ
صفا و مهر تو در دل نپذیرد هیچ رنگ
یاد شهرم از دل پنهون نمیشه
به خدا هیچ کجا تهرون نمیشه
یاد تو همره هر خاطرهای
وقت غربت به دلم میزنه چنگ
غزل و شعر و سرودت تو غم و شادی من
به دلم میزنه هر دم آهنگ
تو همه خوبی و مهری شهر شرقی نجیب
آهنگ ظهر و غروبت تو گوشم میزنه زنگ
وای ای شهر من ای شهر قشنگ
صفا و مهر تو در دل نپذیرد هیچ رنگ
یاد شهرم از دل پنهون نمیشه
به خدا هیچ کجا تهرون نمیشه
...
خدا بیامرز هیچوقت به این آرزویش نرسید و دیگه هرگز تهرون رو ندید...
و اما سوالی که اون اول پرسیدم...جواب همه موارد هست...الان توضیح میدم...فرض کنید که بازی تختهنرد میباشد...جفت شش یعنی چهار بار شش را تکان دهی یعنی میشود ۲۴ بار...سه و یک هم میشود چهار...پس ۲۰ تا بیشتر است...یعنی جواب ب...حال فرض کنید که یک بازی مثل منچ هست...جفت شش میشود ۱۲ تا...سه و یک باز میشود چهار...اختلاف ۸ تا است...یعنی جواب الف...حال دو تا شش را کنار هم بگذارید...میشود ۶۶...سه و یک را کنار هم بگذارید...میشود ۳۱ و ۱۳...اختلاف ۶۶ از این دو عدد به ترتیب ۳۵ و ۵۳ میشود...یعنی گزینههای ج و د هم صحیح میباشد...دیدید چقدر آسان بود...!
فردا برای باقی کارهای فارغالتحصیلی باید برم دانشگاه...
22/4/86
جزیره
امروز جمعی از دوستان خوبم رو دیدم...خوشحالم...
فوتبال رو هم خوب شروع کردیم...ازبکستان رو بردیم...هرچند که یک نقطه ضعف بزرگ داریم و اون هم دفاع چپ ما هست...البته این نقطه ضعف بزرگ تمام تیمهای لیگ ما هست...ما بعد از میناوند هرگز یک دفاع چپ خوب نداشتیم و واقعا باید به حال فوتبال ما افسوس خورد که توی این ۱۰ سال نتونستند یک دفاع چپ خوب بسازند...بگذریم...به عنوان بازی اول٬بازی خوبی بود...من فقط از کره میترسم...
در شهر قدم میزنم...جایی که زمانی وقتی در آن قدم میزدم هر سی ثانیه باید میایستادم و با یک آشنا سلام و علیک میکردم و همواره کلافه بودم از این موضوع که نمیتوانم یک پیادهروی بیدردسر داشته باشم و با خیال راحت قدم بزنم٬همیشه آرزو میکردم که هیچ آشنایی در راه نمیدیدم تا راحت باشم٬حال٬خندهدار است٬به این آرزویم رسیدهام...در شهر قدم میزنم اما هیچ کسی را نمیشناسم...همه غریبه هستند...چهرههایی جدید که شهر من را به تسخیر خود درآوردهاند...کسانی نیز برایم آشنا هستند؛ اما آنها دیگر مرا نمیشناسند و مرا فراموش کردهاند...بله٬واقعیت تلخی است:این شهر٬دیگر شهر من نیست...شهری که تمام مغازهها و سنگفرشهایش را میشناختم...شهری که در آن نفس کشیدم...مدرسه رفتم و بچگی کردم...شهری که تمام خیابانهای آن را با دوچرخه معروفم طی میکردم...شهری که در اکثر کوچههایش فوتبال بازی کردم و تورنمنتهای زیادی را در آن برنده شدم...و خلاصه شهری که در آن رشد کردم...دیگر شهر من نیست...من اینجا یک غریبه هستم...یک جزیرهام در این دریای پر موج انسانها...البته من همیشه و در همه جا یک جزیره هستم...
خیلی جالبه٬من جدا اهل کجا هستم؟...یکی به این سوال من جواب بده...در یک کشور دیگه به دنیا آمدم...دو سال در یک کشور دیگه بودم...دو سال دیگر در یک کشور دیگر...۱۲ سال در این شهر شمالی زندگی کردم و ۸ سال در تهران...من اهل کجا هستم؟...
بگذریم...گهگاهی این چیزها آزارم میدهد...
مسالهای دیگر که آن را باز نخواهم کرد...چرا باید موقعیت افراد٬باعث تفاوت در برخورد دیگران با او در زمانهای مختلف شود؟...چرا؟...
آهنگی بنویسم از پیرمرد دوستداشتنی موسیقی ایران...از همدم من...سیاوش قمیشی...آهنگ جزیره...من خیلی قبلتر قسمتی از این آهنگ را در یکی از وبلاگهای روزمرهام نوشته بودم...زمانی که...وای که عجب زمانی بود...عجب زمانی بود...بعد از یک پیادهروی عاشقانه تا ساعت ۱۱ شب...ای یادش بخیر...بگذریم...یادمه وقتی که اون موقع این آهنگ رو نوشتم٬گفتم که این آهنگ مرا جادو کرده است...دیوانه کرده است...هنوز هم میگویم که این آهنگ جادویی است...
من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی و گرم
واسه عشق بازی موجها قامتم یه بستر نرم
یه عزیز دردونه بودم پیش چشم خیس موجها
یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا
تا که یک روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی
غصههای عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی
زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیر و رو شد
برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد
تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه
ابر و باد و دریا گفتن حس عاشقی همینه
اومدی تو سرنوشتم بیبهونه پا گذاشتی
اما تا قایقی اومد از من و دلم گذشتی
رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا
من و دل اما نشستیم چشم به راهت لب دریا
دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی
لحظههای بیتو بودن میگذره اما به سختی
دل تنها و غریبم داره این گوشه میمیره
ولی حتی وقت مردن باز سراغ تو میگیره
میرسه روزی که دیگه قعر دریا میشه خونهم
اما تو دریای عشقت باز یه گوشهای میمونم
خیلی حرفها دارم...حرفهایی که در توضیح این شعر و آهنگ میتونم بزنم...اما...ولش کن..بذار تا ابد این حرفها در قعر دریای دلم بماند...دلی که با من نشسته است لب غروب دریا و به جزیره زیبا مینگرد...
20/4/86
عشق و دروغ
وقتی که اولین آلبوم مجتبی کبیری بیرون آمد٬خیلی برام جالب بود...هم صداش و هم شعراش...احساس میکردم سیاوش قمیشی دیگری متولد شده است...این آهنگش رو خیلی دوست دارم...عشق دروغی...:
دروغکی عاشق نشو که عاشقی راستی میخواد
قول و قرارای قدیم نگو که یادت نمییاد
نگو که اون حرفهای خوب تمومشون یه قصه بود
طفلی دل ساده من به پای کی نشسته بود
تویی که قصر قصه رو ساختی با نیرنگ و فریب
منی که آشنا شدم با این زمونه غریب
منی که دل به عشق تو رو سادگی باخته بودم
چه سخته باورش ولی عشقم و نشناخته بودم
بازم میگم تا بدونی که عاشقی راستی میخواد
دروغ نگو که عاشقی به رنگ چشمات نمییاد
رو طاق آسمون دل سکه خورشید منی
به شرطی که دیگه دم از عشق دروغی نزنی
دروغکی عاشق نشو که عاشقی راستی میخواد
قول و قرارای قدیم نگو که یادت نمییاد
نگو...
نه به خودمان دروغ بگوییم و نه به دیگری...نه به دروغ عاشق شویم و نه به دروغ دیگری را عاشق کنیم...که عشق در کنار دروغ هیچ معنا و مفهومی ندارد...!
پ.ن: بهزاد هم رفت...حالم گرفته شد...!
19/4/86
روزانههای شمال
در شمال کشور به سر میرم...همه چیز یهویی پیش اومد...دیروز از خوابگاه و هزار تا کوفت و زهرمار دیگه هم تسویه حساب گرفتم و به من گفتند تا شنبه با من کاری ندارند...من هم دیدم که تهران کاری ندارم اومدم شمال...هم فالی باشه و هم تماشا...هوا هم خنکه...الآن هم که نمنم بارون مییاد...
این چند روز با چند تا از کلهگندهها جلسه داریم...تا ببینیم چی میشه...
امروز هم تولد خواهر خوب من هست...تولدش مبارک...
جام ملتهای آسیا هم شروع شد...از دستش ندهید...از دیشب هم برنامه کولهپشتی شروع شد...عجب طراحی صحنهای داره این برنامه...
امروز رو که کسی یادش نرفته؟...اگه یادتون رفته که هیچ٬اگه هم که یادتون مونده تو ذهن خودتون فقط بیاریدش و داد نزنید...اینجا دیگر نباید فیل.تر شود...فقط یاد و خاطره کسانی که در این روز *** گرامی باد...
زیاده عرضی نیست...
18/4/86
ستاره
امروز بعد از مدتها رفتم دانشگاه...غیر از چند تا از دوستانم که میدونستند مییام دانشگاه٬هیچ کسی رو نشناختم...
پدرم در اومد...فارغالتحصیلی هزار تا دنگ و فنگ داره...اینجا برو اونجا برو...از همه جا تسویه حساب بگیر...حتی از انبار!!!
امروز آدرس یک جایی رو از یکی از بچههای دانشگاه پرسیدم...یه جوابی داد که فهمیدم داره اسکولم میکنه...بهش گفتم حق داری منو اسکول کنی٬من خودم هزار نفر رو سر این آدرس دادنها تو همین دانشکده اسکول کردم...یهو پرسید مگه شما دانشجوی اینجا بودید؟...سری تکون دادم و رفتم...چی میگفتم؟...اون چه میدونه که بهمن ۷۸ یعنی چه و بهمن ۷۸ ها کی بودند و چه کارهایی کردند...
فردا هم باید برم خوابگاه و تسویه حساب بگیرم...ماراتونیه فارغالتحصیلی...
پنجشنبه رفتم سینما٬فیلم روز سوم...دیدن این فیلم را به تمام خواهران دنیا توصیه میکنم...ببینند که اگه به حرف برادرشون گوش نکنند چه بلاهایی که به سر آدم نمیآد...سر یک نفر هم که نه٬سر یک شهر...فیلم خیلی قشنگیه با یک سوژه جدید و بکر...جالبیه این فیلم جاییه که آدم برای اولین بار در آخر فیلم دلش به حال یک سرباز عراقی میسوزه و براش گریه میکنه...توضیح بیشتر نمیدم تا خودتون ببینید...
تازگیها از خوانندگانم در نمنم راضی نیستم...اکثرا کامنتهایی از سر وظیفه میگذارند...دقت نمیکنند...
تفسیرةالنمنم:
یکی بود٬یکی نبود: این داستان رو خیلی دوست دارم...با اقتباس از یک ماجرای واقعی نوشتمش...در این روزگار موفقیتهای مقطعی خوبی و بدی را جابجا میکنند...افسوس...
حرف ۵۴۷: منظور من از صلیب بار گناهان بوده است...بار اشتباهات...تاکید من بر کلمه خودش بوده است...که هر کسی خود تاوان اعمال خویش را میپردازد...و با طناب اشتباهات خود به چاه خواهد رفت...صلیب هر کس به همراه خودش است...همواره...
گزارش: یه روزی داشتم فکر میکردم که آدم فضاییها در مورد ما و زمین چه فکری میکنند...بعد خودم رو جای اونها گذاشتم...اگه برای اولین بار زمین و مردمش رو میدیدم به این چیزها دقت میکردم...دود سیگار مردم و دود ماشینشون...
حرف ۵۴۸: از اوضاع سیاسی و اجتماعی این جامعه به فریاد در آمده بودم...آنها کاری کردهاند که خجالت میکشم بگویم و در نتیجه ما حامله شدهایم...حالت تهوع من نیز که همان ویار میباشد مژده حاملگی من میباشد پس طبیعی است که خوشحال باشم از ویار به وجود آمده...بگذریم که این کلمه خوشبختانه جزو افعال و کلمات معکوس بود...
حرف ۵۴۹: خیلی تابلو بود و کسی نفهمید...تو این بحران بنزین کسی که سه ساعت تمام توی خیابان دوردور کند یک دیوانه است و باید به تیمارستان برود...همین!
سرزمین هکرها: فعلا داره دوران شخصیتپردازیهای داستان را میگذراند...از این هفته داستانها آغاز میشود...
گروه ۷ رو به تازگی شناختهام...آهنگی که دیشب نوشتم هم از این گروه بوده است...یه آهنگ دیگه داره به نام ستاره...خیلی قشنگه...:
از دست تو نیست دل من از گریه پره
مثل تو طاقت نداره واسه تو هر دم میباره
دیگه اشکای من طاقت موندن ندارن
نباشی بیتو باز میمیرن میریزن
بیتو هر دم میبارن
تو تموم دنیامی تو تموم حرفامی
تو همه لحظه گرم عاشق بودنی
یه ستاره داره چشمک میزنه از آسمون
داره دلمو میبره انگار بینام و نشون
اون ستاره همون چشمای توئه تو آسمون
داره پرپر میزنه دلم واسه دیدن اون
تو تموم دنیامی تو تموم حرفامی
تو همه لحظه گرم عاشق بودنی
یه ستاره داره چشمک میزنه...
ستاره زندگی من کی از پشت ابر بیرون میآید و به من چشمک میزند؟...
17/4/86
من عشق و خاطره را به تمام دنیا نمیدهم...!
احساساتی که امروز ظهر نوشتم همیشه آزارم میدهد...احساس تنهایی در جمع...هر چند من در این چند سال دوستان بسیار خوبی را پیدا کردهام که همواره به آنها میبالم...اما دوستان قدیمی یک حال و هوای دیگری دارند...بگذریم...
فردا باید برم دانشگاه...احساس خاصی دارم...باید تمام کنم...باید از ته بکنم...آخرین دلبستگیها و ریشهها را...همواره از این لحظه بدم میآمده است...۸ سال پیش یک حامد کوچولوی بیتجربه و خام وارد این دانشگاه شده بود...حامدی با یک دنیا آرزو و هدف...و حال یک حامد دکتر٬با کولهباری از تجربیات تلخ و شیرین دارد خارج میشود...ولی دیگه ساده و صاف نیست...خیلی سخته که آدم از دلبستگیهای ۸ سالهاش دل بکند...خیلی سخته...۸ سالی که پر از خاطره است...عاشق شدهام٬خوبی دیدهام٬بدی کشیدهام و و و...این خاطرات همیشه زنده هستند و با تمام دنیا عوضشان نمیکنم...
در طی این چند ماه روحم را زجر دادم...ریاضت کشیدم...و حال آمادهام...قلبم را پاک و صاف کردهام...تمام تیرگیها را از آن پاک کردهام...حال با تمام وجودم آمادگی یک رابطه و عشق را دارم...اما٬به نظر میرسد که کمی دیر شده است...
یک آهنگی رو امشب داشتم توی ماشین گوش میکردم...سراسر انرژی و شادی بوده است...تازگیها دارم شادی را نیز تجربه میکنم...چیزی که سالها بود از آن محروم بودهام...چقدر دنیا وقتی که شاد هستی زیبا است...واقعا زیباست...این آهنگ رو اینجا هم مینویسم٬ واست میمیرم :
سردی این نگاه و بشکن
فاصله سزای ما نیست
تو ببین واسه همیشه
این جدایی حق ما نیست
بودن تو آرزومه
حتی واسه یه لحظه
میمیرم بی تو
خوندن من یه بهونه است
یه سرود عاشقونه است
من برات ترانه میگم
تا بدونی که باهاتم
تو خودت دلیل بودنم
بی تو شب سحر نمیشه
میمیرم بیتو
من عشقت رو به همه دنیا نمیدم
حتی یادت رو به کوه و دریا نمیدم
با تو میمونم واسه همیشه
اگه دنیا بخواد من و تو تنها بمونیم
واست میمیرم جواب دنیا رو میدم
با تو میمونم واسه همیشه
من عشقت رو به همه دنیا نمیدم
حتی یادت رو به کوه و دریا نمیدم
با تو میمونم واسه همیشه
خاطرات تو رو چه خوب چه بد حک میکنم
توی تنهاییهام فقط به تو فکر میکنم
با تو میمونم واسه همیشه
اگه دنیا بخواد من و تو تنها بمونیم
واست میمیرم جواب دنیا رو میدم
با تو میمونم واسه همیشه
سردی این نگاه و بشکن
فاصله سزای ما نیست
تو ببین واسه همیشه
این جدایی حق ما نیست
بودن تو آرزومه
حتی واسه یه لحظه
میمیرم بی تو
...
از این شادی زیاد گریهام گرفته است...چرا که اشک و گریه خالصترین و بهترین نمایانگر احساس است...
16/4/86
ظلم عقبههای وبلاگنویسی من
هر کسی با یه فاکتورهایی٬هویتش در هر کاری تعریف میشود...یکی از این فاکتورها عقبه کاری هست...
عقبه هر وبلاگ نویسی٬وبلاگنویسهایی هستند که با هم شروع به کار کردند و اولین دوستهای وبلاگی او هستند...اولین کسانی که او را تحویل گرفتهاند٬برایش کامنت گذاشتهاند٬راهنماییش کردهاند و تشویقش کردهاند...
متاسفانه هر چه که زمان میگذرد این دوستان یک به یک میروند و این عقبه کمتر و کمرنگتر میشود...
و من زجر میکشم...یعنی مدتهاست که زجر میکشم...دوستانی که از بودن آنها٬از مطالب آنها و حرفهایشان لذت میبردم دیگر نیستند...اولین نسلهایی که وبلاگ مینوشتند دیگر نیستند...همه رفتهاند و مرا تنها گذاشتهاند...
پویا نویسنده اعترافات یک متهم الگوی من در نوشتن بود...تاکنون احساس لذت و غروری که از دیدن یک کامنت داشتهام هیچگاه برابر با احساسی که با دیدن اولین کامنت پویا داشتهام نبوده است...تا یک هفته خوشحال بودم که او برایم کامنت گذاشته است...وقتی که برای اولین بار او را از نزدیک دیدم به قدری خوشحال شدم که انگار رئیسجمهور را دیده باشم...مطالبی مینوشت که موهای تنم را سیخ میکرد...بااستعدادترین وبلاگ نویسی بود که تا به حال دیدهام...اما او هم در سال ۸۳ رفت...
نیلوفر نویسنده وبلاگ محفل دوستانه...یکی از معروفترین وبلاگهای آن دوران که اولین وبلاگی بود که به من لینک داد...همیشه تشویقم میکرد و تحسینم میکرد...اما او هم در سال ۸۴ رفت...
امید نویسنده وبلاگ بابالنگدراز...بزرگترین سیاهنویس دنیای وبلاگی...از دوستان خیلی خوب من بود...اولین کسی بود که استعداد سیاهنویسی را در من کشف کرد و با هم وبلاگ از گور برگشته را مینوشتیم...و در انتخابات ریاستجمهوری با هم کار میکردیم...هنوز کامنتهای عجیب و غریبی که برایم میگذاشت را فراموش نکردهام...او هم در سال ۸۴ رفت...
لئو نویسنده وبلاگ فارغالتحصیل...اخوی گرامی من در دنیای وبلاگی...او هم در سال ۸۴ رفت...
پرنام و سارا...همدانشکدهایهای عزیزم که اولین کسانی بودند که همیشه به من سر میزدند و بسیار قشنگ مینوشتند...آنها هم خیلی زود رفتند...
و اما شقایق...نویسنده وبلاگ لبخند چشم تو...آخرین نفر از این عقبه هست...اولین وبلاگنویسی بود که مرا تشویق کرد...هرچند در ۲ سال اخیر هیچگاه به من سر نزد اما همیشه او را میخواندم و لذت میبردم...و حال شقایق مدتی است که رفته است...دیگر نمیخواهد بنویسد...
یادمه وقتی در سال ۸۲ ٬یکبار تصمیم گرفتم که دیگر ننویسم اصرارهای او بود که مرا به بازگشت ترغیب کرد...اما اصرارهای من بر او کارساز نیست...او هم میخواهد برود و مرا کاملا در این دنیا تنها بگذارد...
با شما هستم...شما دوستانی که دوستتان داشتم و با امید خواندن مطالب شما آنلاین میشدم و با امید کامنتها و نظرات شما وبلاگ مینوشتم...با شما هستم...شما به من ظلم کردید...شما مرا تنها گذاشتید...تنها...
15/4/86
نمیدونی
این روزها (همه تپش نگاه میکنند٬شما چطور؟!!!) این آهنگ خیلی مرا جذب کرده است...صدای شاهرخ بسیار زیباست حیف که قدر خود را نمیداند...
نمیدونی٬نمیدونی
وقتی چشمات پر خوابه
به چه رنگه به چه حاله
مثل یک جام شرابه
نمیدونی٬نمیدونی٬نمیدونی
چه عمیقه چه سخنگو
مثل اشعار مسیحایی حافظ
یه کتابه یه کتابه
مثل یک جام شرابه
نمیدونی٬نمیدونی٬نمیدونی
که چه رنگه چه قشنگه
رنگ آفتاب بهاره
مثل یک جام بلوره
شایدم چشمه نوره
مثل یک جام شرابه
نمیدونی و بجز من دگری هم نمیدونه
که یه دنیا توی اون چشم سیاهت
هر کی گفته هر کی میگه همه حرفه
تو رو میخواد بفریبه جز دل من جز دل من
که پر از عشق و جنونه حرف اون چشم سیاه رو
دله دیگه نمیدونه٬چشمه دیگه نمیخونه
نمیدونی٬نمیدونی٬نمیدونی
وقتی چشمات پر خوابه
به چه رنگه به چه حاله
مثل یک جام شرابه
مثل یک جام شرابه
مثل یک جام شرابه
پایاننامه هم چاپ شد...شنبه میرم دنبال کارهای فارغالتحصیلی...
14/4/86
نامهای به پدر و مادر...
تاکنون هیچ گاه فرصتی به من دست نداد تا بتوانم از شما تشکر کنم...سالیان قبل از دانشگاه که بقدری کودک وبیتجربه بودم که بخواهم چنین چیزی را بفهمم و انجام دهم و سالیان دانشجویی نیز اینقدر درگیر درس و امتحانات و همچنین دوری اجباری از شما بودم که فرصت خوبی بدست نیاورم تا این کار را انجام دهم...
پدر و مادر عزیزم...اما بدانید که من همواره و در تمام خوشیها و غمها هرگز لحظهای هم از یاد شما غافل نبودم...هرگز زحماتی که برایم کشیدید را فراموش نخواهم کرد...هرگز دستاوردهایم را برای خود نگه نخواهم داشت و همواره بزرگترین سهم در تمام موفقیتهایم را از آن شما خواهم دانست...چرا که میدانم در هر جایگاهی که باشم و بایستم با کمک و راهنمایی و تلاش شما بوده است...
پدر عزیزم که بهترین دوست زندگی من بوده است و من محبت و رفاقت را از او یاد گرفتم و مادر عزیزم که با محبتترین فرد زندگی من بوده است و نگرانیها و تشویشها و تشویقهای او همواره نیروی محرکه من در ادامه زندگی بوده است...تلاشهایی که شما برای موفقیتهای من انجام دادهاید با هیچ طریق و راهکاری قابل جبران نیست...این را میدانم و هرگز هم در صدد جبران نخواهم بود چون امکانپذیر نمیباشد...
درست است که من 19 سال درس خواندم و حال یک پزشک شدهام اما فراموش نمیکنم که شما نیز پا به پای من درس خواندید،امتحان دادید و شب بیداریها گذراندید...
دست هر دویتان را میبوسم و از خداوند عمری طولانی برایتان خواستارم...باشد تا سالهای سال در کنار هم و در کنار من باشید و کمک و مشوق من باشید...
از شما متشکرم و
دوستتان دارم...
حامد شما
13/4/86
Fragile
Sting خواننده خاصی است...لحظاتی بوده است که فقط او مرا آرام کرده است...آهنگ Fragile او یکی از آرامشبخشترین آهنگهای زندگی من است...
If blood will flow when flesh and steel are one
Drying in the colour of the evening sun
Tomorrow's rain will wash the stains away
But something in our minds will always stay
Perhaps this final act was meant
To clinch a lifetime's argument
That nothing comes from violence and nothing ever could
For all those born beneath an angry star
Lest we forget how fragile we are
On and on the rain will fall
Like tears from a star like tears from a star
On and on the rain will say
How fragile we are how fragile we are
On and on the rain will fall
Like tears from a star like tears from a star
On and on the rain will say
How fragile we are how fragile we are
How fragile we are how fragile we are
ما اینقدر شکننده هستیم که ستارهها نیز دل به حال ما میسوزانند و اشک میریزند...
پایان نامه رفت زیر چاپ...
12/4/86
زجر خود خواسته
دیشب یکی از بدترین شبهای زندگیم بود...تب داشتم و توی خواب هذیان میگفتم...همه به خاطر واکسنی بود که زده بودم...هذیان گفتن خیلی چیز بدیه...به هر حال به خیر گذشت...
امروز باید برم ادامه درست کردن ماشین رو انجام بدم...تعمیرکاره گفت که تا حالا چه جوری و با چه جراتی این ماشین رو تکون میدادی؟...من هم گفتم که خودم هیچ مشکلی تو ماشین پیدا نکرده بودم٬دیگران میگفتند که بد کار میکنه!!!...آخر سوسولبازی و بوق بودن٬بود ها!!!
و اما...
به نظر من٬همه ما گاهی و در برهههایی از زندگی٬دوست داریم که زجر بکشیم...گاهی چیزهای زجرآور برایمان لذت بخش میشود...بحث من موارد پاتولوژیک نیست که خب٬اونها یک بیماری روانپزشکی حساب میشود...اصلا موارد پاتولوژیک روانپزشکی در مقادیر اندک در افراد عادی هم وجود دارند...بگذریم از این قضیه...میگفتم...همه ما گاهی زجر کشیدن رو دوست داریم...این زجر کشیدن میتواند مصداقهای مختلفی داشته باشد...
گاه خودمان را مقصر میدانیم٬گاه خودمان را تنبیه میکنیم٬گاه دوست داریم که در حالت غمگینی خودمان باقی بمانیم و غصه بخوریم یعنی گاه از حالت غمگینی خود لذت میبریم٬آهنگهای غمگین گوش میدهیم٬گاه تنها میشویم و از این احساس تنهایی لذت میبریم٬گاه به داخل حوض خاطرات غمگین خود شیرجه میزنیم و در آنها غوطهور میشویم و اشک میریزیم اما لذت میبریم...گاه نیز ریاضتهای روحی و جسمی متحمل میشویم...اینقدر علم و آگاهی در این مورد ندارم که علت و ریشه این کار را بدانم ولی میدانم که وجود دارد...یعنی به نظر من همه ما در برهههایی از زندگی مازوخیست میشویم...
دیروز برای پایاننامهام طبق روتین این کار٬نشستم و چند تا تقدیمنامه نوشتم...اولش یک نامه خطاب به پدر و مادرم نوشتم و از آنها تشکر کردم...تا حالا هیچوقت درست و حسابی این کار را نکرده بودم...اشکم در اومد...
دیروز که رفته بودم دفترچه اعزام به خدمت رو بگیرم٬مسوول اداره پست گفت:بهت نمیدم...گفتم چرا؟...گفت:بابا داره جنگ میشه٬میری سربازی بدبخت میشیها...خندهام گرفت و گفتم:اگه نرم سربازی هم بدبخت میشم...
حالم خوب شده است...ناراحتی دیروز تمام شد...من جدا یک کیس بایپولار تیپیک هستم!
و یک خبر: منتظر یک سورپرایز بزرگ باشید...!
دیگر عرضی نیست...
11/4/86
حیف شد...
فقط میتونم بگم که:
حیف شد...همین...
امروز نمره پایاننامه رو هم گرفتم...آخرین نمره دانشجوییام شد ۱۹.۵...واکسن هم زدم برای سربازی که به خاطرش خیلی دستم و سرم درد میکنه...خرج ماشین هم کمرم رو شکست...ولی...فقط میتونم بگم که حیف شد...من خیلی بدشانسم...
10/4/86
کمی فوتبالی
خبر خیلی خاصی نیست٬فقط اینکه نصف پایان نامه دیشب رسید به دستم و نصف دیگرش امروز...فردا هم میبرم پیش استاد...
دیروز ماشین رو برده بودم تعمیرگاه...هم اون چرخ پنچر رو درست کنه و هم تنظیم باد و میزان فرمان رو انجام بده...خیلی ناراحت بود...علتش رو پرسیدم...گفت به دلیل گران شدن بنزین٬مردم دیگه ماشینشون رو بیرون نمییارن٬در نتیجه نه چرخی پنچر میشه٬نه جایی از ماشین خراب میشه و خلاصه اینکه دیگه مشتری نداریم...چند تا از همکارهاش هم میخوان مغازهشون رو ببندند٬چون دیگه صرف نداره...دلم سوخت٬نمیدونستم که بهش چی بگم...و این تازه آغاز سحر است...
بگذریم...دیگه از بنزین و این مسائل بیاییم بیرون...
سرمربی پرسپولیس معلوم شد...افشین قطبی...کمک مربی هم حمید استیلی که ۲ هفته تمام همه جا اعلام میکرد من فقط سرمربی خواهم شد...یکی نیست بگه آخه مجبوری مرد که این حرفها رو بزنی؟
سرمربی استقلال هم انتخاب شد...خوشتیپترین مرد فوتبالی تاریخ ایران...ناصرخان حجازی...کاپلوی ایران...خوشحالم که نمردم و زنده موندم و دوباره ناصرخان رو توی نیمکت استقلال خواهم دید...حجازی بالاخره به خانهاش برگشت...محبوبترین استقلالی تاریخ...دیشب هم مهمان برنامه ورزش دو ناصر حجازی بود و چقدر این مرد قشنگ حرف زد...بالاخره تحصیلات یه جایی باید خودش رو نشون بده و یه فرقی باید بین یک تحصیل کرده و بیسواد وجود داشته باشه...شخصیت٬طرز حرف زدن و خیلی چیزهای دیگر...در کل خیلی به آینده استقلال امیدوار شدم...
بزرگترین نقل و انتقال این فصل اروپا رو هم بارسلونا انجام داد و سرانجام تونست تیری هانری رو از آرسنال بخره...چه تیمی بشه بارسا فصل بعد...خط حملهاش رویایی و وحشتناکه...
بایرنمونیخ هم جدا خجالتزدهمون کرد...لوکاتونی و میروسلاو کلوزه و فرانک ریبری رو خریده...
در مورد یووه عزیزم هم هیچی نمیگم که کارش رو خوب بلده...
تفسیرةالنمنم:
حرف ۵۴۰: این رو زمانی نوشتم که آن دوستنمای وبلاگی هر چی دلش خواست چه در وبلاگش و چه در دنیای واقعی در مورد ما گفت...ولی جدا٬آدم به چه کسی بیشتر از خودش اعتماد و اطمینان دارد؟
حرف ۵۴۲: یک طعنه بوده است...در جواب همان دوست بالایی...
حرف ۵۴۵: خیلی از دوستان اشتباه کردند...من حتما این رو بهش گفته بودم اما اون نفهمید...یعنی هیچگاه نفهمید...
سرزمین هکرها: ماجراهای جالبی اتفاق خواهد افتاد٬دنبالش کنید...
زیاده عرضی نیست...
9/4/86
ب مثل بنزین
دیشب شب فوقالعادهای بود...یک مهمانی عالی...دیگر انرژیای برایم باقی نمانده است...تخلیه شدم...بسیار خوش گذشت...
دیشب ساعت دو شب هم صف پمپبنزین وحشتناک بود...کم کم دارم میترسم...بنزین ماشینم داره ته میکشه...
برایم جالب بود که صدا و سیما هیچ خبری در مورد فاجعه سهشنبه شب تهران و ایران نگفت...روزنامهها هم چیزی ننوشتند...انگار که اصلا چنین اتفاقی نیفتاده است...
بهجاش تلویزیون رفته بود سراغ مردم و نظرشان را پرسیده بود...همه هم طبق معمول مصاحبههای اینچنینی موافق بودند...موافق دولت و مجلس...یکی میگفت:بله خیلی خوبه٬ما که ماشین نداریم٬چرا باید سوبسید کشور به جیب بقیه برود که شبها در خیابانها دوردور کنند و لذت ببرند...و اون وقت مجری برنامه همین یه جمله رو گرفت و برنامه رو ادامه داد و در موردش یه عالمه توضیح و تفسیر ارائه کرد...آدم خندهاش میگیره...بابا جان٬اونیکه با بی.ام.و ۳۰۰ میلیونتومانی هر شب توی خیابانهای جردن و ایرانزمین و فرشته دور دور میکنه اگه قیمت بزنین رو لیتری ۱۰۰۰ تومان هم بکنید واسش توفیری نداره...فشار بر قشر متوسط جامعه است...فشار روی کسانی است که ماشین نقش مهمی در زندگی اجتماعی و اقتصادیاش دارد...همچنین فشار روی تمام افراد ماشیندار و بدون ماشین است...چون تمام قیمتها بالا میرود...و همچنین امنیت روانی مختل میشود...همان چیزی که این چند روزه دیدهایم...
من میدانم که تحریم بنزین شدهایم برای همین قیمت آزاد بنزین را اعلام نمیکنند٬چون معلوم نیست که این کشور تا کی بنزین خواهد داشت...اما یک سوال دارم٬این تحریمها برای چیست؟...ناشی از کدام حرفها و اعمال است؟...غیر از این است که بیتدبیریها و عدم احتیاطها در سخن گفتن و عمل کردن باعث این تحریمها شده است؟...خیلی جالب است٬ما فقط یک پالایشگاه در داخل کشور برای تولید بنزین داریم٬پالایشگاه نفت آبادان که در دوران شاه درست شده است و هنوز بعد از گذشت این همه سال از زمان جنگ به مقدار تولید اولیهاش نرسیده است...چرا؟...این همه درآمد نفتی داریم...این همه پول بدست میآوریم...صندوق ذخیره ارزی پر و پیمانی داشتیم...چرا نیامدیم لااقل ظرفیت تولید پالایشگاه آبادان را به مقدار اولیهاش برسانیم ؟...چرا نمیآییم پالایشگاههای دیگری را بسازیم؟...ما که به فنآوری تولید انرژی هستهای دست یافتهایم نمیتوانیم یک پالایشگاه بسازیم؟...چرا وقتی بحث انرژی هستهای میشود با نعرههایمان جهان را میلرزانیم ولی وقتی صحبت از نفت و بنزین میشود قیافهای مظلومانه به خود میگیریم و از تحریمها حرف میزنیم؟...چرا؟...چرا ما باید تقاص اشتباهاتتان را بدهیم؟...به کدامین گناه؟...آن بالاییها که هیچ فشاری بهشان وارد نمیشود...هم محصولات زندگیشان را مجانی در اختیار دارند و هم ماهانه ۳۰۰ لیتر سهمیه بنزینشان است...و هر وقت هم که میلشان بکشد یک کارت سوخت دیگر برای خود صادر میکنند...فشار همیشه روی دوش من و تو و دیگر بدبختان ضعیف جامعه است...همیشه همینگونه است...کوچکترها خورد میشوند و بزرگترها جان به در میبرند...
تا کنون میدانستید که ایران نفت رایگان در اختیار سوریه میگذارد؟...و یا میدانستید که ونزوئلا بنزنین را از ایران لیتری ۱۰ تومان میخرد؟...از جیب کی داره این خوشخرجیها انجام میشه؟...من و تو...من و تو که باید تا ابد بدبخت بمانیم...
خداوند پدر و مادر ویلیام دارسی را بیامرزد که نفت را در ایران کشف کرد...وگرنه نمیدانم که من و تو و ملتمان ره به کدام ناکجاآباد میبردیم...
دلم میخواد گریه کنم برای قتل عام گل برای مرگ رازقی
دلم میخواد گریه کنم برای نابودی عشق واسه زوال عاشقی
امروز پایاننامهام آماده میشود...
8/4/86
نوستالژی قدیمی
پس از روشن کردن کامپیوتر٬رفتم سراغ آهنگهایی که در گذشتهای نه چندان نزدیک٬ زیاد به آنها گوش میکردم...بعضی از آنها را مدتها بود که گوش نکرده بودم٬یعنی جرات نداشتم...خلاصه دل را به دریا سپردم و تکتک آنها را گوش کردم...آهنگهایی که از ترم یک با آنها زندگی میکردم و تمام خاطراتم را به همراه دارند...
ناگهان نفسم بند آمد...آهنگی پخش میشد که من با آن برای اولین بار عاشق شده بودم...عاشق شده بودم٬زجر کشیده بودم و به وصل رسیده بودم و سپس جدا شده بودم...در تمامی این دوران این آهنگ با من نفس میکشید...و همیشه برایم یادآور آن عشق اول بوده است...A GROOVY KIND OF LOVE با صدای جادویی و آرامش بخش PHIL COLLINS ...دوباره جادو شدم...دوباره به هم ریختم...چیزی شد که نباید میشد...بغضی که هرلحظه بزرگتر میشد٬ناگهان ترکید...هجوم خاطرات به هجوم سیل اشک تبدیل شدند...
When I'm feeling blue, all I have to do
Is take a look at you, then I'm not so blue
When you're close to me, I can feel your heart beat
I can hear you breathing near my ear
Wouldn't you agree, baby you and me got a groovy kind of love
Anytime you want to you can turn me onto
Anything you want to, anytime at all
When I kiss your lips, ooh I start to shiver
Can't control the quivering inside
Wouldn't you agree, baby you and me got a groovy kind of love, oh
When I'm feeling blue, all I have to do
Is take a look at you, then I'm not so blue
When I'm in your arms, nothing seems to matter
My whole world could shatter, I don't care
Wouldn't you agree, baby you and me got a groovy kind of love
We got a groovy kind of love
We got a groovy kind of love, oh
We got a groovy kind of love
تمام بدنم میلرزد...گریهام قطع نمیشود...خدایا شکرت...
...
7/4/86
ترس
تصمیم گرفته بودم که برای پیشگیری از فیل.تر شدن این وبلاگ دیگر مطلب سیاسی و یا چیزی که برداشت سیاسی شود ننویسم...من دیگر آدم اهل مبارزه نیستم و زود عقبنشینی میکنم...میدانم که قبلا اینگونه نبودم و اینقدر کلهخر بودم که با تمام دنیا هم میجنگیدم...اما...هر چیزی سنی و دورانی دارد و دیگر دورانش گذشته است...من هم وقتی میبینم که سمبه طرف مقابل پرزور تر است خب عقبنشینی میکنم و پرچم سفید را بالا میبرم...به قول معروف من زیر بار زور نمیروم مگر اینکه طرف مقابل پرزورتر باشد...نمیخواهم مطالب و خاطراتم از بین رود...فیل.تر شود...
مطلبی که امروز میخواهم بنویسم نیز به هیچوجه سیاسی نیست...یک دغدغه و مشکل اجتماعی است...هر چند در کشور عقبماندهای چون ایران همه چیز آخرش به سیاست ختم و ربط مییابد...
دیشب٬آنهایی که تهران بودند و در خیابانهای آن حضور داشتند با صحنههای عجیبی مواجه میشدند...پس از اعلام ناگهانی سهمیهبندی بنزین در شب قبل از وقوع٬همه به خیابان ریختند و صفهای سرسامآور و طولانی در مقابل پمپبنزینها شکل گرفت...صفهایی که هنوز هم ادامه دارد...بله٬ساعت ۲ بعداز ظهر است و همچنان این صفها ادامه دارد...چون دیشب بسیاری از پمپبنزینها٬بنزین تمام کردند و یکی را خودم شاهد بودم٬پمپ بنزین منطقه نظامآباد تهران در میدان امام حسین که دیشب ساعت ۱۱:۳۰ بنزین تمام کرد و ماموران پمپبنزین به ناحق کتک میخوردند و سرشان به پمپهای بنزین کوبانده میشد...
دیشب با صحنههایی روبرو شدم که بر جان و امنیت خود بیمناک شدم...وقتی که میدیدم همین مردم عادی وقتی جنون خشم و حرص و آز بر آنها مستولی شود چیزی جلودار آنها نخواهد بود و عقل را فراموش خواهند کرد...
و همه اینها به خاطر تقریبا ۳۰۰۰ تومان سود ماهانه بوده است...
دیشب بیش از ۱۰ پمپبنزین به آتش کشیده شدند...شعارهای سیاسی براندازانه سر داده شد...پلیسهای ضدشورش به خیابان آمدند اما در مقابل سیل زیاد مردم خشمگین کاری ازدست آنها برنیامد....مطمئنا اگر چنین تجمع مردم خشمگین با برنامهریزی انجام میشد فاجعه سیاسی دیگری برای این مملکت رقم میخورد...من دیشب بر خودم لرزیدم...میترسیدم که انقلابی صورت بگیرد...من از انقلاب میترسم و از آن متنفرم...
جدا باید به حال مسوولان این مملکت افسوس خورد...تمام کارها را بدون تدبیر و دقیقه نود اعلام میکنند...فاجعه دیشب خساراتی بیش از خرابی پمپبنزینها و بستهشدن خیابانها داشت...این مردم دیگر امنیت روانی نخواهند داشت...و این فاجعهای بس بالاتر است...
دیشب٬شب تخلیه و انتقام از تحقیر شدنها بود...شب به بار نشستن احساس ناامنی بود...تهران دیشب بوی دود میداد٬بوی بنزین٬بوی بیتدبیری...دیشب موعد خشم این ملت تحقیر شده بود...خشمی که به طور یکسان در تمام مناطق تهران پراکنده شده بود...
من نمیدانم که دیشب آقای احمدینژاد توانستند خوب بخوابند یا خیر؟...آیا شعارهای مردم را میشنیدند یا خیر؟...
من جدا برای رئیسجمهور مملکتم متاسفم که مردمش برای بنزین هر گونه فحش و شعاری که بلد بودند نثارش کردند...میفهمید که چه میگویم؟...او رئیسجمهور مملکت من است...من به خود او کاری ندارم٬من به جایگاهش کار دارم...دیشب رئیسجمهور مملکت من مورد توهین قرار گرفت...به خاطر اشتباهات و بیتدبیریهایش...و این دردی بزرگ برای من است...
میترسم برای مملکتم...میترسم از خشم حبس شده مردمم...
میترسم...خیلی میترسم...
6/4/86
THE GIRL WITH APRIL IN HER EYES
از آهنگهای آرام و زیبای کریس دی برگ آهنگ دختری با بهاری در چشمانش میباشد...آهنگی که موهای تنم را سیخ میکند و مرا میبرد به دقیقا ۷ سال پیش...ایام امتحانات ترم اول...
There once was a king, who called for the spring,
For his world was still covered with snow,
But the spring had not been, for he was wicked and mean,
In his winter fields nothing would grow;
And when a traveller called, seeking help at the door,
Only food and a bed for a night,
He ordered his slave to turn her away,
The girl with April in her eyes...
Oh, oh, oh, on and on she goes,
Through the winter's night, the wild wind and the snow,
Hi, hi, hi, on and on she rides,
Someone help the girl with April in her eyes...
She rode through the night till she came to the light,
Of a humble man's home in the woods,
He brought her inside, by the firelight she died,
And he buried her gently and good;
Oh the morning was bright, all the world snow-white,
But when he came to the place where she lay,
His field was ablaze with flowers on the grave,
Of the girl with April in her eyes...
Oh, oh, oh, on and on she goes,
Through the winter's night, the wild wind and the snow,
Hi, hi, hi, on and on she flies,
She is gone, the girl with April in her eyes...
مرگ محبت و عشق در برابر کینه و عداوت...
...
5/4/86
غروب ماه موسیقی...
مهستی هم رفت...
خبر ناراحت کننده و بغضآوری بود...بانوی موسیقی و آواز ایران درگذشت...قدیمیها کمکم دارند میروند...مهستی خواننده دلها٬خواننده بیش از سه نسل٬در ۶۱ سالگی درگذشت...
روز جمعه هم کنار خواهرش دفن خواهد شد...
صدای مهستی هیچگاه فراموش نخواهد شد...این صدای مخملین و هنرمند تا ابد خواهد ماند...همانطور که هایده هنوز در دلهای ما زنده است...
به احترام او سکوت میکنم و به صدای او گوش میکنم...:
من هنوز چیزی نگفتم که تو طاقتت تموم شد
باقیش رو بگم میبینی گریههات کلی حروم شد
من که آسمون نبودم اما عشق تو یه ماهه
سرزنش نکن دلم رو به خدا عمری گناهه
باز که ابری شد نگاهت بغضت هم واسم عزیزه
اما اشکهاتو نگهدار نذاز اینجوری بریزه
حال من خیلی عجیبه دوست دارم پیشم بشینی
من نگاهت بکنم تا تو چشام عشق رو ببینی
بدجوری دیوونهتم من فکر نکن این اعتراضه
همیشه نبودن تو کرده این دل رو کلافه
میدونم فرقی نداره واسهت عاشق بودن من
میدونم واسهت یکی شد بودن و نبودن من
اولش گفتم یه حسه یا یه احترام ساده
اما بعد دیدم یه عشقه اما اندازهش زیاده
بیا و مثل گذشته جز به من به همه شک کن
من بدون تو میمیرم بیا و بهم کمک کن
من هنوز چیزی نگفتم...
مه هستی ما فقط تو هستی٬ماه رو میخوایم چی کار وقتی تو هستی...روحت شاد مهستی...!
5/4/86
شکر که آن محنت بی حد و شمار آخر شد...!
شبها دیگر تلویزیون برایم آن جذابیت سابق را ندارد...از وقتی که برنامه دوستداشتنی شب شیشهای به پایان رسیده است انگار که یه چیزی کمه...
شب شیشهای برنامه خوب و جذاب و موفقی بود...چرا باید ادای بعضیها رو در بیارم و بگویم که برنامه سطحی و عامهپسندی بوده و جالب اینکه خودشون تمام برنامههاش رو ببینند و آخرش دیدنشون رو با کنجکاوی و گرفتن سوتیهاش توجیه کنند...و بدتر اینکه این افراد پزشک باشند و از همه بدترتر اینکه وبلاگنویس هم باشند...توضیح نمیدم که چه کسی٬کاملا تابلو میباشد...آقای دکتری که در ذهنش بزرگترین مفسر سینمایی دنیا است و هر سال موقع عید از تجریش یک گلدان میخرد و...خسته شدم بس که تو این چند سال این شخص مزخرف گفته...اه...ببخشید٬از بحث خارج شدم...
بله میگفتم...شب شیشهای برنامه خوبی بوده است...شاید یک تجربه جدید...من اصولا عاشق گفتگوهای دونفره تلویزیونی(تاک شو) هستم...خیلی...کاری به این ندارم که رشیدپور تسلط زیادی بر اجرا ندارد...شاید بهتر باشد بگویم که اصلا به این حرف اعتقاد ندارم...چون به نظر من بهترین طرز اجرا٬اجرایی است که رشیدپور انجام میدهد نه فرزاد حسنی...ما عادت کردهایم که مجری٬میهمان برنامه را به چهارسیخ بکشاند...از این کار لذت میبریم...در حالی که به نظر من اینطوری نیست...این عادت باید تغییر کند...
رشیدپور در این برنامه جوری رفتار میکرد و جوری سوال میکرد که انگار بینندگان دارند اینگونه حرف میزنند...یک چیزی از جنس مردم عادی...نمیدونم تونستم منظورم رو درست برسونم یا نه...علیرغم اینکه زیاد تلویزیون نگاه نمیکنم و از صدا و سیما همیشه گله دارم٬اما جا داره از شبکه پنج و شجاعتش بابت این برنامه تشکر ویژه بنمایم...اوج برنامه زمانی بود که در برنامه آخر بیش از چهارصدهزار نفر در نظرسنجیاش شرکت کردند...
شنبه شبها هم سریال رابینهود پخش میشود...منو میبره به کودکیم...وقتی که دوستداشتنیترین کتاب اون موقعهای خودم رو میخوندم...کتاب رابینهود اثر الگوی خودم الکساندر دوما با ترجمه زیبای استاد مرحوم ذبیحالله منصوری...دروغ نگفته باشم٬فکر کنم که اون کتاب رو بیشتر از ۵۰ بار خوندهام٬بس که برام جالب بود...رابینهود٬ویلیام سرخموی٬ماریانا٬آلن٬کریستینا٬موچ٬پتیژان٬بارون و بسیاری شخصیتهای دیگه کتاب که باهاشون زندگی میکردم...دیدن این سریال برام خیلی جالبه هرچند که خیلی با اون کتاب فرق میکنه...
تازگیها عاشق مجله هفتگی همشهری جوان شدهام...منو میبره به خاطرات ۹ سال پیش...مجله هفتگی ایران جوان...مجلهای خوب و جذاب که انتشارش تو اون فضای فرهنگی و سیاسی یک شجاعت و تابوشکنی بوده است...کاری که خیلی بعدتر چلچراغ ادامه داد...خوندن همشهری جوان را به همه توصیه میکنم...
میخوام پولهام رو جمع کنم و دو تا چیز بخرم...یکی پرینتر و دیگری کتاب چند جلدی سه تفنگدار الکساندر دوما...اینو که بخونم پرونده کتابهای اون رو هم کامل خواهم کرد...
دیشب ساعت دو٬بعد از نوشتن چند تا جمله توی دفترم٬یهو رفتم توی فکر...یه جورایی دوره کردن وقایع اتفاق افتاده در این دو سال...بعدش به خودم اومدم...از خودم پرسیدم:حامد٬الآن چه احساسی نسبت به اون داری؟...بعد از اینکه خیلی خوب فکر کردم و درونم رو کاویدم٬فکری اومد توی ذهنم...جالب بود...گفتم: هیچ احساسی نسبت به اون ندارم...هیچ احساسی...نه عشق و نه تنفر...دیگر او برایم هیچ فرقی با دیگر غریبگان دنیا ندارد...اینقدر خوشحال بودم و شاد که پا شدم و کتاب حافظ رو باز کردم...کتابی که هرچند زیاد بهش اعتقاد ندارم(کلا زیاد حافظ رو دوست ندارم و عاشق سعدی هستم) اما تو برهههایی از زندگیم از اون بهره بردهام...فال حافظ گرفتم...باورتون نمیشه که چی اومد ولی موهای تنم سیخ شد با خوندنش...شعر معروفی که در دوران پیشدانشگاهی مجبور بودیم که اون رو حفظ کنیم...غزل ۱۶۶:
روز هجران و شب فرقت یار آخر شد...زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد
آن همه ناز و تنعم که خزان میفرمود...عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
شکر ایزد که باقبال کله گوشه گل...نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد
صبح امید که بُد معتکف پرده غیب...گو برون آی که کار شب تار آخر شد
آن پرشانی شبهای دراز و غم دل...همه در سایه گیسوی نگار آخر شد
باورم نیست ز بد عهدی ایام هنوز...قصه غصه که در دولت یار آخر شد
ساقیا لطف نمودی قدحت پر می باد...که به تدبیر تو٬تشویش خمار آخر شد
در شمار ار چه نیاور کسی حامد را...شکر کان محنت بی حد و شمار آخر شد
اینقدر برام جالب بود که از ته قلبم یه فاتحه واسش فرستادم و یه روحت شاد گفتم...
اگر بدانید که چقدر آروم و رها هستم...حال میشود آسوده به زیر آب رفت و خوابید...
3/4/86
دنیای روزمره
پایاننامه علیرغم قولی که داده بودند هنوز به پایان نرسیده است...عجب ماراتونی شده به خدا...
چقدر دلم برای دیدن بازیهای یوونتوس تنگ شده است...یک ساله که بازیهاش رو ندیدم...فرستادن تیم قهرمان به سری ب واقعا نامردی بوده است...من موندهام به خدا٬تیمی که توی فینال جامجهانی ۹ بازیکنش حضور داشتند نباید قهرمان میشد؟...
مطلبی که امروز توی طعم شیرین دو دقیقه نوشتم جزو مطالب برگزیده انتخاب شد...خوشحالم...
سوتی بزرگ وزارت ارشاد من را رودهبر کرد...از خنده...وزارت ارشاد اعلام کرد:به خاطر نمایش فیلم نقاب و نارضایتی مردم از موضوع فیلم٬از مردم ایران عذرخواهی میکند...بعد از سه روز هم اصلاح کرد که نارضایتی وزارتخانه به دلیل مشاهده سی دی ویرایش نشده و اصلاح نشده فیلم بوده است...آدم میمونه به خدا...اول اینکه مجوز نمایش این فیلم توسط همین وزارتخانه صادر شده است و این فیلم در دوران خاتمی مجوز نمایش پیدا نکرده بوده است...دوم اینکه اکثر مردم از دیدن این فیلم راضی بودند...سوم اینکه از کی تا حالا به خاطر عدم رضایت مردم از یک فیلم از مردم عذرخواهی میکردید که این بار این کار را انجام میدهید...چهارم اینکه منظور شما از مردم چیست؟...غیر از این است که منظور شما از مردم همان باقیمانده عقبه دهنمکی و اللهکرم میباشد...پنجم اینکه این اصلاحیه سه روز بعدش دیگه جدا خندهدار است٬شما که میگویید با دیدن سیدی ویرایش نشده این حرف را زدید پس چرا از نارضایتی مردم حرف میزنید٬مردم که سیدی ویرایش شده را ندیدند٬چیزی را در سینما دیدند که اصلاح شده و با مجوز خودتان بوده است...تابلو کردید که منظور شما مردم نبوده است...آخه فکر میکنید که من و مردم دیگه هالو هستیم؟
کاملا مشخص است که این فیلم برخلاف میل این آقایان مجوز نمایش پیدا کرده است...حالا این کار چهجوری انجام شده است و پشت پرده این فیلم چقدر زورشان زیاد بوده است؛را خدا میداند...حالا که نیروهای به قول خودشان ارزشی از این فیلم ناراضی شدهاند آمدهاند ماستمالیش بکنند بعد دیدند که حرفشان تف سر بالا است و به خودشان برمیگردد ماستمالی ترش کردند اما بدتر شد...حکایت مالهکشیدن بر دیوار است...
روزنامه شرق نیز عذرخواهی کرد...تا حالا دو بار...با دوستانم در روزنامه شرق صحبت کردم و گفتم که اگر عذرخواهی رسمی نکنید موج بزرگ اینترنتی بر علیه شما راه خواهم انداخت...من شروع کرده بودم اما آنها زود دست به کار شدهاند و تا امروز دو بار عذرخواهی کردهاند...خوب است...
من نمیگویم که پزشکان اشتباه نمیکنند...برعکس خیلی هم اشتباه میکنند...خستگی و حجم زیاد کاری این اشتباه را اجتنابپذیر میکند اما متاسفانه اشتباهات پزشکی تاثیر بزرگی دارد٬چون پزشک با جان و سلامت بیمار سر و کار دارد...در نتیجه کوچکترین اشتباهی میتواند به قیمت جان یک انسان تمام شود...اینگونه است که اشتباهات پزشکی همواره بزرگ میشود و در بوق و کرنا میگردد...بحثی هم نیست و نمیتوان با آن کاری کرد...ولی٬اینکه بیاییم بگوییم که پزشکان امروزه مسوولیتپذیر نیستند و جان بیمار را به شوخی میگیرند و از اشتباهاتشان هم ناراحت نمیشوند و به اصطلاح ککشان نیز نمیگزد٬یک بیانصافی بزرگ و بیشرمانه است...من قبول دارم که پزشکی شغلی حساس و زیرذرهبین است اما انصاف هم خوب چیزی است...خیلی از این اشتباهات را میشود پیشگیری کرد...اگر نیروهای پزشکی را در هر مرکز بیشتر کنید...اگر ساعات کاریشان را کمتر کنید...اگر حقوق کاریشان را افزایش دهید...انگاه میتوان خیلی از آمارهای اشتباهات پزشکی را کاهش داد...جالب اینجاست که آمار اشتباهات پزشکی در کشور ما از اروپا و آمریکا کمتر است...
دیروز ظهر هم پدرم در اومد...از خونه دوستم اومدم بیرون و داشتم میرفتم خانه...تو راه هی میدیدم که فرمون ماشین به سمت راست متمایل میشود...پیش خودم میگفتم که این چرا اینجوری میکنه٬تا دیشب که خوب بود...خلاصه هی باهاش کلنجار میرفتم که دیدم ماشین بغلی هی بوق میزنه و با تعجب من رو نگاه میکنه...پرسیدم چیه؟...گفت:پنچری...(خودت پنچری٬پدرسگ!)...خلاصه فهمیدیم که چرخ ماشین جلوی سمت راست پنچر شده...حالا کجا هستم؟...ورودی بزرگراه یادگار امام توی خیابان آزادی...زدم کنار...دیدم بعله٬حسابی پنچر شده...آفتاب هم مستقیم میخوره به کلهام و نوازشش میده...صندوق عقب رو باز کردم دیدم ای دل غافل٬جک ندارم...نمیدونم کجا جاش گذاشتم...(هنوز هم یافت نشده است)...از یه نفر پرسیدم که کجا برم٬گفت دور بزن برو فلان جا...خلاصه با چرخ پنچر دور زدیم و رفتیم توی اون خیابون٬اما همه جا بسته بود...یهو دیدم که یه صافکاری نقاشی بازه٬رفتم توش و گفتم پنچر کردهام٬گفتند که ما آپاراتی نیستیم(خودم میدونم٬بیسواد که نیستم٬تابلوی شما رو خوندم)...گفتم که من فقط جک ندارم...یه جک به من دادند اما دیدم که ای بابا٬من آچار هم ندارم...آچار و جک با هم گم شده بودند...گفتم آچار هم ندارم...یارو یه نگاهی به من انداخت و بعد گفت:بیا این هم آچار...بعدش کنار من وایستاد...دید که من خیلی سوسول تشریف دارم!!!گفت برو کنار...باور کنید در عرض سه دقیقه(شاید هم کمتر) قالپاق رو در آورد و پیچ چرخ رو شل کرد و جک زد و چرخ رو عوض کرد و پیچش رو گذاشت و قالپاق رو گذاشت سر جاش و جک رو پایین آورد...از کارش کیف کرده بودم چون اگه من میخواستم این کار رو بکنم حدود نیمساعت طول میکشید...بعدش گفتم چقدر میشه؟...خندید و گفت: برو٬کاری نکردم من...البته حق داشت٬برای اون٬کاری نبود ولی برای من خیلی بود...خدا پدر و مادرش رو بیامرزه جدا...گهگاهی انسان هم پیدا میشود!!!
تفسیرةالنمنم:
حرف ۵۳۵:امان از وقتی که آتش دل رو به خاموشی بگذارد...گاهی نیز٬بعضی افراد با کارها و حرفهای تلخشان دل را آتش میزنند...آتشی که تمام درون را میسوزاند...
ترانه ۳۰: آخرین ترانه نمنم٬از آهنگ مقدسی بوده است...مقدس برای من...و توضیحی که برایش نوشتم:تنها اشک است که میتواند تنهایی و جدایی را تسکین بخشد...و از این نظر دو نفر به هم شبیه و مشترک میشوند...هر دو اشک میریزند...
حرف ۵۳۶:در ظاهر فقط یک بازی با کلمات بوده است...حرفها و سوژههایم رو به پایان است...
حرف ۵۳۸: از آن سوالهای بیجواب است...
خستگی: یک شاهکار بوده است...داستانی کوتاه و کامل که آدم را به فکر میاندازد و فقط با ۱۴۵ کلمه نوشته شده است...در جایی خواندم که ۲۰ نویسنده برتر دنیا را به یک مسابقه دعوت کردند و از آنها خواستند که با ۱۵۰ کلمه یک داستان بنویسند...بعضی از آنها نتوانستند٬اما من...!
سرزمین هکرها: داستان دنبالهداری است که حالا حالاها ادامه خواهد داشت و از این به بعد جمعهها به جای قسمت ترانه٬ نوشته خواهد شد...هنوز خودم هم آخرش را نمیدانم...
آهنگ LOVE STORY با صدای ANDY WILIAMS...سحرکننده است...بارها و بارها با این آهنگ گریستهام و با او خواندهام...به احترام آن شبها:
,Where do i begin,To tell the story,Of how greatful love can be
The sweet love story,That is older than the sea
That sings the truth about the love ,she brings to me
...Where do i start
With the first hello,She gave the meaning ,To this empty world of mine
That never be Another love, another time
She came into my life And made a living fine
She fills my heart... She fills my heart
With very special things, With angel songs, With wild imaginings
She fills my soul ,With so much love
That anywhere i go ,Im never lonely
With her along ,who could be lonely
I reach for her hand ,Its always there
How long does it last
Can love be measured by the hours in a day
I have no answers now ,But this much i can say
I know ill need her till this love song burn away
...And she;ll be there
کاش اولین سلام آشنایی هرگز گفته نمیشد...کاش...آنگاه دیگر اشکی تباه نمیشد...
2/4/86
کمی ادبی
مجموعه کتابهای بزرگترین نویسنده فیلسوف دنیا٬ فئودور داستایفسکی را تمام کردم٬بجز کتاب جنایات و مکافات که توی بازار پیدا نمیشود...کتاب شرح و نقدی بر فسلفه این نویسنده را هم خواندم...واقعا غبطه میخورم که یک نویسنده چگونه و به چه خوبی میتواند فلسفه و جهانبینیاش و شناخت خویش از روحیه و خوی انسانها را در قالب داستانهایش به کار ببرد...قبول دارم که سبک نوشتاری داستایفسکی کمی خشک و غیر روان است٬اما اگر به آن و طرز بیان و بازگو کردن داستانیش عادت کنی٬لذتبخش میشود و پی میبری که چه اعجوبه بزرگی بوده است چه در ادبیات و چه در فلسفه...شاهکار نویسندگی داستایفسکی کتاب برادران کارامازوف است...سه برادر به نامهای دمیتری٬ایوان و آلیوشا که فرزندان کارامازوف بزرگ هستند و هر کدام یکی از خصیصههای او را به ارث بردهاند...دمیتری شاخصترین و پررنگترین خصیصه پدرش یعنی شهوت و آز را به ارث برد...ایوان که یک ابلیس مجسم بود که در قالب منطق و فلسفه یک لامذهب و بیایمان صرف به شمار میرفت و آلیوشا٬کوچکترین پسر این خانواده که از کودکی با کشیشان بزرگ شد و یک معصوم واقعی به شمار میرفت...شخصیت آلیوشا ادامه دهنده شخصیت پرنس میشکین در کتاب ابله بود که در این کتاب به بلوغ خود دست یافت...دمیتری نیز ادامه شخصیت قهرمان کتاب جوان خام بود...اوج مهارت داستایفسکی در کتاب برادران کارامازوف این بود که کتاب را بر پایه قهرمان اولش آلیوشا پایهگذاری میکند و پیش میبرد اما خواننده به تدریج پی میبرد که قهرمان داستان ایوان است که داستایفسکی بیشتر فلسفههای جهانبینیاش را در قالب حرفهای ایوان و ضمیر درونش بازگو میکند...اما بیشتر که پیش میرود میبیند که دمیتری قهرمان داستان است و بقیه حول محور او میچرخند و در پایان پی میبرد که دمیتری و ایوان و آلیوشا و کارامازوف بزرگ همهشان به یک اندازه قهرمان داستان بودهاند و این کتاب فقط یک قهرمان داستان ندارد...تمام داستانهایی که داستایفسکی نوشته است به نوعی دنباله هم هستند...جوان خام٬ابله٬اهریمنان٬قمارباز٬همزاد٬همیشه شوهر و برادران کارامازوف علاوه بر اینکه هر بار فلسفه داستایفسکی را بیشتر و بهتر نشان میدهند٬شخصیتهای داستانیشان نیز هر بار بیشتر خودشان را نشان میدهند و همه آنها با هم و یکجا در برادران کارامازوف به کمال و بلوغ میرسند...برادران کارامازوف یک فرق بزرگ دیگری نیز با کتابهای دیگر نویسندهاش دارد و این است که هم موضوع داستانی بسیار قوی و جذابی دارد و هم اینکه سبک بسیار روانی دارد که هر خوانندهای را مجذوب و محکوم به خواندنش تا به آخر میکند...و باز افسوس از این نویسنده بزرگ که قدر خود را ندانست و اینقدر گرفتار مشکلات شخصی و مالی بود که بسیار کم نوشت...و باز هم صد افسوس که من نمیتوانم مثل او بیاندیشم و بنویسم...
کتاب دیگری که این ایام خواندم٬کتاب مسیح باز مصلوب اثر نیکوس کازانتزاکیس...همان نویسندهای که کتاب معروف عیسی پیامبر صلیب بر دوش(آخرین وسوسه مسیح) را نوشت...مسیح باز مصلوب کتاب بسیار جالبی است...در حقیقت ادامه کتاب اولش در زمان حال میباشد...دوباره مسیحی ظاهر میشود و در بین مردمی که منتظر ظهور مسیح هستند باز هم به صلیب کشیده میشود...واقعا کتاب فوقالعادهای بود و خواندنش را به همه توصیه میکنم...
کاش من در این وبلاگ یک شخص ناشناس بودم...آنگاه راحتتر مینوشتم و خودم را خالی میکردم...
تارا٬یکی از قدیمیترین خوانندگان وبلاگ من٬مطلبی بسیار زیبا نوشته است...آن را از دست ندهید...دست بالای دست بسیار است...
مطلب آخر آزاده را هم از دست ندهید...آرمین را هم دعا کنید...
فردا سالگرد شهادت شیرمرد ایران٬ دکتر چمران است...مردی که وحدت مرزی کشور مدیون خون او است...و جالب اینجاست که خیلیها که سنگ او را بر سینه میزنند فراموش کردهاند که او عضو حزب غیرقانونی نهضت آزادی بوده است...روحت شاد...
روزنامه شرق لعنت بر تو...پول ما رو که ۴ سال پیش خوردید٬هیچ...حالا میآیید مطالب وبلاگهای پزشکی رو جمع میکنید و سوتیهای نویسندگانش که درد و دلهایی است که در صاحبان هر صنفی ممکن است بهوجود آید را پیدا میکنید٬بزرگ میکنید و به عنوان نقطه ضعفهای تمام پزشکان بزرگنمایی کرده و مقاله مینویسید...لعنت بر شما...
زیاده دیگر عرضی نیست...
30/3/86
تغییرات
خبر خاصی در زندگی نیست...منتظر اتمام پایاننامه هستم...
گاهی وقتها نگرانی بیش از حد برای من٬برای من استرس ایجاد میکند...کاش میشد گفت اینقدر نگران من نباشید...اما خب محبت است دیگر...
فیلم پارکوی رو دیدم...شخصیتپردازی بسیار ضعیفی داشت و وقایع بدون ارتباط منطقی و بسیار سطحی و سریع اتفاق میافتادند...با این حال صحنههایی که مربوط به یک بیمار روانی بود کاملا درست و ملموس بود...اما در کل باید گفت فیلم در حد تبلیغاتی که میشود نبود...ولی فیلم نقاب یک شاهکار بود...سه بار تماشاگر را غافلگیر میکند...یکی از بهترین فیلمهایی بود که در سینما دیدم...
امروز هم سالمرگ مردی است که به گردن این نظام و انقلاب حق بزرگی دارد ولی در کمال تعجب در این نظام به او بیتوجهی میشود...دکتر شریعتی به نظر من فقط سخنران بزرگ و خوبی بود...همین...
عجب دنیای باحالی داریم...فیلم اگه میتونی منو بگیر ٬قبل از اینکه اکران بشه٬سی دی قاچاقش اومد بازار...فکر کنم اگه اینجوری پیش بره سی دی قاچاق فیلمها قبل از اینکه یک فیلم٬فیلمنامهاش نوشته بشه مییاد بازار...
سریال جواهری در قصر هم که اینروزها روی بورس هست و همه نگاهش میکنند...من موندهام که چهجوری میشه با طب سوزنی و سنتی آپاندیسیت و تومور مغزی را درمان کرد...سریال پرستاران هم یکی از قهرمانان داستانش( دکتر میچ) رو به علت تومور مغزی از دست داد...کاش سازندگان فیلم پرستاران٬ میچ رو میسپردند دست یانگوم تا با طب سنتی تومور مغزیش رو درمان کند...!
دور بدشانسیهای فوتبالی من هم به پایان رسید...به بدترین وجه ممکن...آخرین امید امسال هم از بین رفت تا توی هیچ کشوری و رقابتی٬جامی به دست نیاوریم...بارسلونا در کمال شایستگی قهرمانی رو از دست داد...سال بدی بود...لیورپول٬بارسلونا٬بایرنمونیخ٬یوونتوس٬استقلال...پرونده کاملا تکمیل است...هیچ سالی مثل امسال نبود...!
دو مطلب قشنگ دیدم که یه جورایی به هم ربط هم دارند...یکی وبلاگ پریا و دیگری وبلاگ طناز...چون گفتنیها رو گفتهاند من اظهارنظری نمیکنم...
وبلاگ نمنم از این به بعد تغییراتی خواهد داشت...جمعهها دیگر از ترانه خبری نخواهد بود...ترانه عاریتی بود و به این وبلاگ برخواهد گشت...به جای ترانه٬از این به بعد یک داستان دنبالهدار به نام سرزمین هکرها را خواهم نوشت...یک سرزمین خیالی که ماجراهای جالب و هیجانانگیزی در آن خواهد افتاد...امیدوارم از آن خوشتان بیاید...
تفسیرةالنمنم:
حرف ۵۲۹: مطلبی دوپهلو بوده است...عشق هم مستی میآورد و هم غم به همراه دارد...
حرف ۵۳۰:طنز تلخی بود...
حرف ۵۳۱: متاسفانه همگی به صورتمان نقاب میزنیم...و جامعهای تشکیل میدهیم که قانون جنگل بر آن حکمفرما است...
حرف ۵۳۲: معمای سادهای بود...متمم٬مصمم٬معمم...این معما را در کلاس پنجم ابتدایی طراحی کرده بودم...
حرف ۵۳۳: آخ که چقدر سخت است که کلی حرف توی دلت مانده باشد و بنا بر ملاحظات نباید آن حرفها را بزنی...آدم آتش میگیرد...
حرف ۵۳۴: توضیحی نمیدهم...
بقیه توضیح خاصی ندارند...امیدوارم از آنها لذت ببرید...
طبق معمول این چند روزه٬ محسن چاووشی داره میخونه:
رفیق من سنگ صبور غمهام...به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیچکی نمیفهمه که چه حالی دارم...چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونم و دلزده از خیلیها...خیلی دلم گرفته از خیلیها
نمونده از جوونیهام نشونی...پیر شدم پیر تو ای جوونی
تنها که دید سنگ صبور...خونه سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست...موندی و راه چاره نیست
اگر چه هیچ کس نیومد...سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش...طاقت بیار و مرد باش
اگر بیای همونجوری که بودی...کم مییارن حسودا از حسودی
صدای سازم همه جا پر شده...هر کی شنیده از خودش بیخوده
اما خودم پر شدم از گلایه...هیچی ازم نمونده جز یه سایه
سایهای که خالی از عشق و امید...همیشه محتاج به نور خورشید
تنها که دید سنگ صبور...خونه سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست...موندی و راه چاره نیست
اگر چه هیچ کس نیومد...سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش...طاقت بیار و مرد باش
وقتی که دلت گرفته٬پیش یک سنگ صبور درد و دل میکنی...ولی وقتی خودت سنگ صبور خودت باشی درد و دل کردن٬دردهای دل را دوبرابر میکند...چارهای نیست٬باید طاقت آورد٬باید مرد بود...این ایام هم میگذرد...
29/3/86
خانهای جدید
بالاخره مقاومت من شکست...ف.ی.ل.ت.ر.ی.ن.گ مرا شکست داد...
از این به بعد در اینجا خواهم نوشت...با همان سبک و سیاق وبلاگ قبلی...و با سرعت بیشتر...تا چه پیش آید...
...
29/3/89
...
سلام...این یک وبلاگ به روز نیست...این مطالب و پستهایی هست که روزگاری در وبلاگ دکترکوچولو نوشته شده است و با کم لطفی دیگران،حذف گردید...من به ترتیب نوشتنشان آنها را در اینجا دوباره قرار میدهم تا از بین نروند...
نظرات ()